|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:23 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
در تنگنای زمستان و بهار بود آخرین برخورد نگاهمان . و فقط یک باد وزید . امروز ، زمین سیراب بود از باران شبانه . سبزی رنگ باخته برگها ؛ سر سرد زمین را زرد کرده بود . از لابه لای انگشتانم به تلفیق رنگ غروب و برگ در آنسوی شیشه های یخ زده نگاه می کردم در یک قدمی تو و نگاه بی تفاوت من انتظار خیره شدن را نداشت . و دل زردم تحمل حضور ناگهانیت را . راهی به سوی دلت پیدا نکردم ." و من آموخته ام بی تو بودن را " لبخندت را به پای بهار نوشته بودم اما پاییز ... باز هم سردیت را به پای پاییز می نویسم . فقط یک باد وزیده بود و من با همان یک باد شکستم .امروز با دو نگاه سرد به آخر رسید . و نگاه مات من ماند و خیسی زمین و خش خش برگ. ![]() گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته ام . خداست که دارد یک ریز غزل می سراید .غزل های عاشقانه ی مهربان و پر نوازش .هر قطره ی این باران ، کلمه ای از آن سرودها ست . ![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:6 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
عطیه برتر
اگر من قادر باشم به زبان تمام انسانها و فرشتگان سخن بگویم ، اما عشق نداشته باشم ، همانند تکه برنزی خواهم بود که فقط به صدا در آمده ویا ناقوس کوچکی که مهار شده باشد . واگر من دارای عطیه پیامبری بوده وبا تمامی اسرار و علوم موجود آشنا باشم و آنچنان ایمانی داشته باشم که در شرف جابه جا کردن کوهها باشم ، اما عشق نداشته باشم ، هیچ چیز نخواهم بود.و اگر من تمام اموالم را میان فقرا ونیازمندان تقسیم کرده و جسمم را هم تقدیم کرده تا در آتش بسوزانند و عشق نداشته باشم ، هیچ کدام از اینها به کار من نخوهد آمد و سودمند نخواهد بود . عشق صبور و مهربان می باشد . عشق در رشک ها و حسدها نمی سوزد . به خود نبالیده و مغرور نمی شود . راهنمایی های نا مناسب وغلط نکرده و در پی منافعش نمی باشد . عصبانی و خشمگین نشده با بی عدالتی ها احساس خوشحالی نمی کند . اما با حقیقت شادمان می شود . به خاطر همه رنج می کشد به همه چیز باور دارد از او همه چیز را می توان انتظار داشت ، همه چیز را تحمل می کند . عشق هرگز به پایان نمی رسد . پیشگویی ها و پیامبریها ناپدید گردیدند ، زبان ها نیز به فراموشی سپرده شدند ، علوم و دانشها هم قدیمی شده و منسوخ گردیدند . برای آنکه بخشی را شناخته و بخشی را پیشگویی می کنیم . بنابر این وقتی آن چیزی که کامل است را می بینیم آن چیزی که به ناقص بوده و به صورت بخشی می باشد از بین خواهد رفت . وقتی که من یک کودک خردسال بودم همانند کودکان گفته و احساسات کودکانه داشتم . هنگامی که تبدیل به یک مرد بالغ شدم ، از چیزهای مربوط به کودکان دست کشیدم . اکنون به شکل نامفهوم و نامشخصی در آینه نگاه کرده و چهره هارا یکی یکی خواهیم دید و خواهیم دانست که چگونه شناخته شده هستیم . پس اکنون این ایمان ، امید و عشق هستند که باقی می مانند . واز میان این سه چیز عشق از همه آنها بزرگتر است . پائولو - خطاب به اهالی شهر کورینتیو و پدرو می گوید : بالاتر از همه چیز عشق قرار دارد واین عشق است که گناهان بسیار را می پوشاند . و مسیح می گوید: عشق ورزیدن به خداوند درباره ی تمام چیزها . این همان عشق است . و ژائو از این هم فراتر می رود : (( خداوند عشق است ))
پ . ن :فکر می کنی فهمیدی چی نوشتم ، اما این طور نیست ، پس دوباره بخون . وهر بار به این خط میرسی و باید دوباره بخونی .چون عشق ورزیدنیه نه فهمیدنی . عشق عطیه برتر هر انسان و دلیل آفرینش اوست . پس به هر چیزی که در اطرافمان هست عشق بورزیم .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:24 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
به خاطر نمی آورم آن شب را
که " او "را دیدم . نگاهش ... چشمانش ... عشق ؟؟؟؟!!!! خاطره اش را شستم با رنگ سیاه چشمش . بی کسی .... حسرت ، در آن پشیمانی ... پریشانی ، در آن پریشانی درخت از ترس ریختن برگش وطلب زمین برای برگها که به ناله درخت گوش نمی داد . تنهایی ... در آن تنهایی درخت برهنه . رهایی ... درآن لرزش انگشتانم توی جیب پالتو. و سرمای چندش آور برف توی پوتین . آنروز ... مرور می کنم : آشنایی ... از میان شکوفه هایش سلام کرد بهار را آورد مهربانی .... یخ زمستانیم را آب کرد . در آن امواج باران زده ... صدایت ... و در آن شب بارانی ... لبخند . به خاطر داری حس لطیف کلمات را ؟ شاید فردا نگاهت در آن فرش برگ باف . دور تر .... یک درخت .... یک ابر .... خوشبختی .
فصل آخر ، مرگ . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:6 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
ماشین که ایستاد ، من پیاده شدم که زیر بغلشو بگیرم . آروم پیاده شد و بارونیشو پوشید .
بارون داشت قطع می شد . از جیب بارونیش پیپ قدیمیشو در آورد و اونو با دو تا سرفه روشن کرد و یه دود ازش کرفت . لنگ لنگان به طرف خونش راه افتاد .ازش پرسیدم دست از این پیپ قدیمی بر نمی داری ؟ پیرمرد یه دود از پیپش گرفت و خندید . جواب داد : این پیپ مثل ما آدماست ، اون موقع که جوان بودم و نفس داشتم زیاد باهام راه نمیومد . ولی الان که دیگه نفسی برام نمونده مثل دود کش داره دود میده . از جوابش خندم گرفت ولی بعد منو به فکر وادار کرد .منظورش از مثل ما آدما چی بود ؟ شاید منظورش این بود که تو جوانی می تونیم ولی اگه می دونستیم چی می شد ؟ ذهنم سریع به طرف پیرمرد برگشت ، دوباره پرسیدم : تو خیلی کارها تو زندگیت کردی ، خیلی تجربه داری .چی تو زندگیت تو رو به وجد می آورد ؟ چی برات لذت داشت و تو رو از خودت راضی می کرد ؟ یه کام سنگین از پیپش گرفت و دودشو آروم آروم رو به ماه که یکم ازپشت ابر بیرون اومده بود بیرون داد جواب داد : " گلوله " . صدای گلوله منو از خودم راضی می کنه . از جوابش بهت زده شدم . با وجود یک زندگی پر حادثه و پر از فراز و نشیب نمی دونستم این چه جوابیه . دیگه به سر کوچشون رسیده بودیم داخل کوچه که شدیم ادامه داد : همیشه صدای گلوله نشان اعتراض و صدای اعتراض واسه من لذت بخشترین صداست چون میدونم زنده ام با خنده گفتم هنوز نیم ساعت نیست از بیمارستان و بازداشتگاه خلاص شدی . هنوز جای تیر رو پات خشک نشده ، اون وقت تو حرف از اعتراض می زنی ؟ جلوی در خونشون بودیم . بارون نم نم می بارید . یه نفس از پیپش گرفت و با بخار دهنش داد بیرون . به چشای ماتم نگاه کرد و گفت : زندگی راحته ولی با چشمای بسته .
هنوز صدای فریاد مردم از خیابون شنیده می شد که جوابی جز صدای گلوله نداشت .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:55 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
می نویسم ... نمی توانم بنویسم ... می خواهم بنویسم ... نمی توانم ... یک کلمه به ذهن
می رسد ... سکوت می کنم ......" تو".......تمام شد ... این هم نوشته امروز .
*************************************************************** اي كه هزار، هزار شمع در انتظار يك نگاه تو سوختند . شوري است عشق تو و دلنشين غمي است به انتظار قدمهايت زيستن، بدان كه مصراع زندگيم با قافيه تو پايان خواهد يافت. بيا كه اگر تو بيايي تمامي شبهاي يلداي غم سپيده صبح را مهمان هميشگي دلم خواهد كرد... نميدانم آيا دل كوچكم تا ظهور تو در تكاپو است يا تا غروب آرزوهايش چيزي نمانده....اما ...غمگينام و ميترسم كه دلم از جنب و جوش بيافتد و تو نيايي... افسوس، من و كلمات مجنونم شايد روز آمدنت را نبينيم من به همه كساني كه آن روز تو را ميبينند و در دو سوي خيابانها قلبهاي سبزشان را به تو هديه ميدهند، حسوديم ميشود . *** میلاد یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (ع) مبارک *** |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:2 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا تا شبی را تا صبح خلوت کنیم
من و تو تنهای تنها در کویر بی باد ، بی نسیم ، بی هوا ، بی نور ، بی صدا هیچ مطلق را تجربه کنیم . رها شویم از خود در آن آرامی . تا شاید تورا بشناسم در آن بی رنگی و نیستی . تا شاید از تنگنای احساس خارج شوم وبه دریای بی کران آزادی برسم . شاید ندای آرامش بخش او را شنیدم وفریاد آشفته کهنه دلان را فراموش کنم . شاید از هر نفس بیهوده ای شرم کنم واز تن مرده ام تهمت زنده بودن را پاک کنم . چه حس زیبایی است رهایی . او رفت ... من خودم او را فرستادم ! ولی پس از رفتن او احساس کردم که هیچکس را نمیتوانم واقعا دوست داشته باشم ...!
************************************* میلاد با سعادت حضرت علی (ع) مبارک .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:10 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
نفسم سوخته بود .
به سختی بالا می آمد . آنقدر دویده بودم که نای راه رفتن هم نداشتم.اما فکر او بود که مرا به حرکت در می آورد .بعد از این همه سال دوباره او را می دیدم . وحشت نبودنش در وجودم رخنه کرده بود ولی شوق دیدارش در قلبم هنوز می تپید . هوا تاریک شده بود و نمیدانم چقدر راه رفته بودم . میان تاریکی محض شب نور کم رنگ اجاق خانه ای از لابه لای پنجره ی خانه ای قدیمی پدیدار شد .قدمهایم را کند تر کردم و نفسهایم را منظم تر .آرام آرام به طرف خانه رفتم .آیا او آنجا بود ؟ پشت در رسیده بودم .نفسم حبس شده بود . آرام در خانه را باز کردم . او آنجا بود . پشت به من و رو به آتش شومینه اش روی صندلی رنگ و رو رفته ای نشسته بود .رنگ موهایش در نور سرخ آتش می درخشید . روبه رویش نشستم .لبخندی زد و آرام گریست .چشمان مهربانش را خوب به خاطر داشتم . هنوز مات بودم . دیگر صدای کوبیدن قلبم را نمی شنیدم و در آن سکوت زیبا آرامشش را حس کردم . آرام اشک چشمانش را پاک کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 10:32 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار صدایش می کرد
نفسهای آخر زمستان بود دانه ای در دستانم ...... .
نوازش باد را روی صورتم حس کردم واقعا توبودی .... باورم نمی شد. آنسوی شیشه ها . سردی نگاهت را حس کردم. مرا نشناختی . حق داری که نشناسی ، خودم هم به سختی شناختمت. در آن تناقض بهار و زمستان چه می کردی ؟ چه شد که به طرف من وزیدی ؟ شاید من در مسیر تو بودم ... نمی دانم چرا نگاهت را از من می دزدیدی ؟ بی توجهی ایت را به پای زمستان می نویسم و لبخندت را به پای بهار . مرا شناختی وبعد ....... بی تفاوت رفتی . نمیدانم بادی گذرا بودی یا نسیمی همیشگی خواهی بود ؟ دیگر فرصت ندارم نمیتوانم منتظرت بمانم . دانه ای دیگر باید بکارم بهار نزدیک است .
پ.ن : شاید زیاد جالب نباشه اما یه خاطره فراموش نشدنیه . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:30 توسط Rescue
|
|
||
|
|
|
|
|
در قلب مسیح دو رود روان بود ، رود خویشاوندی با خدایی که خود او را " پدر" می نامید و رود شوریدگی که اورا به ملکوت عالم بالا فرا می خواند . من در تنهایی خود ، مدت ها دراین باره فکر کردم و این دو نهری را که از دلش سرچشمه می گرفت دنبال کردم .پس بر کناره رود نخست نفس خویش را یافتم که گاهی نیازمند وسرگردان وگاهی شاهزاده ای در باغ خود بود . پس آن گاه دومین نهر بر آمده از دل او را دنبال کردم ودر راه مردی را دیدم که دزدان به او آسیب رسانده وطلایش را دزدیده بودند ، ولی لبخند از لبانش دور نمی شد ، زیاد دور نرفتم که دزدان طلایش را پیدا کردم ،اما وقتی به دقت در چهره آنها نگریستم ، بر گونه هایشان اشک هایی را دیدم که هنوز نریخته بودند. پس خروش این دو رود را در اعماق وجودم شنیدم و از شادی آکنده شدم . "جبران خلیل جبران -مسیح فرزند انسان" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:36 توسط Rescue
|
|
||