|
من
مسخ شدم ... آه ... "گره گوار"
حالم را تو ميفهمي
ماه هاست حرف مي زنم اما
چه تلاش بيهوده اي
حالا كه كسي حرف هايم را نمي فهمد .
چه انتظار زجر آوري
وقتي اشكي ندارم براي ريختن .
چه شبها كه به خاطرت بيدار ماندم و اشك ريختم ....
آه " گره گوار"
حالا من، مثل تو
مسخ شدم
خسته شده ام از تكرار ها ...
دلم باران تازه پشت پنجره را مي خواهد
دلم تنگ مي شود براي " آدم" بودن
براي قدم زدن ... براي عاشق بودن براي ... درست مثل
تو ...
هزيان مي گويم
من... مسخ شدم ... مسخ ... حرفم را نمي فهمند
و من خواهم مرد
در اين گوشه نمور اتاقم ... آه… "گ ره
گ و ا . . . " 
پ.ن : نظرات احتمالي فقط براي من قابل مشاهده است و ثبت نخواهد شد .
ادامه مطلب
+ نوشته
شده در شنبه پنجم شهریور 1390
ساعت 2:16 توسط Rescue
|